خشکه مقدسی
س افتادگان از دین به واسطه دوری آنها از آئین، غالباً نمی توانند ضربه ای به دین وارد نمایند ولی پیش افتادگان چون با قالب دینی وارد می شوند، پیشانی پینه بسته دارند، و ظاهرالصلاح گشته اند، بسادگی در دل توده انسان های عادی جای گرفته و به موقع خود سخت ترین ضربات را بر پیکر دین وارد می کنند. و متأسفانه تاریخ ما مملو است از ضرباتی که دینداران دروغین در قالب دین بر دین وارد نموده اند، ضرباتی که تحقق آن از دست بی دینان هرگز امکان نداشته است.
تاریخ انتشار : 1396/10/18

«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»[1]

[ای مؤمنین چیزی را بر خدا و رسولش مقدم نشمارید و تقوای الهی پیشه کنید که خداوند شنوا و داناست.]

خدای متعال خالق بشر است و به حوائج او از همه کس آشناتر می باشد، او قوانینی وضع نموده است که مخلوقانش راه سعادت را از شقاوت بازشناسند و در مسیر سعادت حرکت نمایند.

تبعیت از قوانین الهی متضمن سعادت فرد و جامعه است. پس افتادن از این قوانین، انسان را از کاروان ترقی باز می دارد و پیش افتادن بر آن نیز گامی دیگر از خطوات شیطانی و راه فریبی است برای دسته ای که پس افتادن آنها ممکن نیست.

پس و پیش افتادن انسان از دستورات خاندان عصمت و طهارت در صلوات مرویه از امام سجاد علیه السلام چنین نکوهش شده است:

«الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مارِقٌ وَالْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زاهِقٌ وَاللّازِمُ لَهُمْ لاحِقٌ»[2]

[پیش افتادگان از ائمه طاهرین از دین خارج و عقب ماندگان از آنها در هلاکتی سخت و ملازمانشان به آنان ملحق هستند.]

پس افتادگان از دین به واسطه دوری آنها از آئین، غالباً نمی توانند ضربه ای به دین وارد نمایند ولی پیش افتادگان چون با قالب دینی وارد می شوند، پیشانی پینه بسته دارند، و ظاهرالصلاح گشته اند، بسادگی در دل توده انسان های عادی جای گرفته و به موقع خود سخت ترین ضربات را بر پیکر دین وارد می کنند. و متأسفانه تاریخ ما مملو است از ضرباتی که دینداران دروغین در قالب دین بر دین وارد نموده اند، ضرباتی که تحقق آن از دست بی دینان هرگز امکان نداشته است.

در بیان سبب نزول آیه ای که گذشت برخی مفسران آورده اند که عده ای از مسلمانها عبادات خود را قبل از دستور پیامبر بجای می آوردند و بدین وسیله از عمل آنها نهی شد.

این سبب و امثال آن مفهوم آیه را ضیق نمی نماید، بلکه معنای آیه بسیار گسترده تر از این بوده و هرگونه پیشی جستن از اولیاء دین «کاسه از آش داغتر شدن» را شامل می شود و از آن نهی می فرماید.

در این مقوله کوتاه نگاهی داریم به نمونه هائی از اعمال برخی مقدس مآبها که به نام دین در جای جای تاریخ ثبت نموده اند و البته قبل از آن به بهره گیری ابلیس از این طرفند به عنوان یکی از ابزارهای مهم اغوا اشاره می کنیم.

شیطان

ابلیس سابقه شش هزار سال عبادت داشت. او چنان عبادت می کرد که ملائک شیوه عبادت را از او می آموختند. امّا در مقابل یک دستور از ناحیه حق بازماند و خبث باطنی وی بیرون تراوید.

دقت در داستان ابلیس انسان را اگر دیوانه کند قابل ملامت نیست. موجودی که فرشتگان او را «خدا عزیزکرده» می دانستند و «عزازیل» می گفتند، با آن همه عبادت و ستایش بی وقفه، هرچند توانست هزاران سال طینت و سرشت آلوده خود را مخفی نگه دارد ولی آن سرشت فاسد و جِبلّ ناسالم بالاخره عیان گشت و او را رسوا و خوار ساخت.

خداوند با آزمایش او به سجده در مقابل آدم، بینش شیطان را ظاهر ساخت، او که در عبادت شهره آفاق بود، تصور می کرد کاری بس مهم انجام می دهد ولی در این سنجش، عبادت بدون مُخ او و اعمال بی روح وی عیان گشت، و چون به همین مقدار خویشتن را راضی ساخته بود، باز هم از خداعبادت بی بینش خواست امّا به وی عطا نگردید چه اینکه ارزش عبادت به بینش است نه قیام و قعود و حفظ ظواهر.

«انْ اعْفَیتَنی مِنَ السُّجُودِ لِادَمَ لَاعْبُدَنَّک عِبادَةً ما عَبَدَک احَدٌ قَطُّ مِثْلُها»[3]

[اگر مرا از سجده آدم عفو کنی، تو را عبادتی کنم که احدی( قبل از من) چنان عبادتی نکرده باشد.]

اصحاب

از نظر برخی دانشمندان اهل سنت اصحاب پیامبر آنانند که حضرت را درک کرده و از او چیزی کسب کرده باشند و لذا معاندان پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله که تشنه به خون حضرتش بودند یا آنانکه در انتظار ارتحال پیامبر خدا لحظه شماری می نمودند همه در زمره «یاران پیامبر» قرار می گیرند.

این تعریف هرچند از نظر لغت، تعریفی شایسته است اما اطلاق اصطلاح صحابه بر خیل عظیمی که پیامبر را دیده اند و یا سخنی از او فرا گرفته اند چندان ساده به نظر نمی رسد.

آیا می توان ابوسفیان را که جزء دشمنان سرسخت پیامبر بود و فتح مکه او را وادار به اختیار نمودن اسلام کرد و بعد از آن به معتقدات جدید خود پای بند نشد، یار پیغمبر شمرد؟

و آیا معاویه که در برابر خلیفه رسول خدا قیام کرد صحابه است و یا عمرو عاص که مکر و حیله اش معروف و در واقعه حکمیت پیامدهای زیانباری را به مسلمانان تحمیل کرد از اصحاب پیغمبر شمرده می شود و در کنار عمار و یاسر و مقداد قرار می گیرد؟ و...

چنین نگرشی از اهل سنت، نگرشی باطل است و آنها قبل از اینکه مورد استهزاء تحصیل کردگان خود قرار گیرند، بایستی در عقیده بی اساس و خلاف عقل و فطرت خودشان تجدیدنظر نمایند.

اما به هر حال

تاریخ گوشه هائی دردناک از خشکه مقدسی اصحاب پیغمبر را ضبط نموده است که توجه به آنها عظمت روح پیامبر و گستره حلم او را آشکار می سازد. اینک به نمونه هائی از این موارد توجه کنید.

1- در یکی از ماه های مبارک رمضان، پیامبر خدا به مسافرت رفتند. آن حضرت در منطقه «کراع الغیم» روزه خود را افطار نموده و به اصحاب دستور افطار دادند، همه افطار کردند جز عده ای قلیل که گفتند: مگر می شود روزه را افطار کرد، ما بر روزه خود می مانیم تا بهره بیشتری نزد خدا داشته باشیم![4]

2- در جاهلیت عرب، ازدواج با همسر پسرخوانده، بعد از اینکه پسرخوانده از دنیا رفته باشد یا زنش را مطلّقه نموده باشد، جایز نبود.

پیغمبر اسلام برای اینکه این خرافه را بشکند، دستور یافت با همسر مطلّقه «زید بن حارثه» که پسرخوانده پیامبر بودند، ازدواج کند. کوردلان بر پیامبر خرده گرفتند و او را متهم ساختند تا اینکه این آیه نازل گشت.

«ما کانَ عَلَی النَّبِی مِنْ حَرَجٍ فِیما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ، سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً»[5]

[هیچگونه جرمی بر پیامبر در آنچه که خداوند بر او واجب کرده نیست، این سنّت الهی در مورد کسانی که پیش از این بوده اند، جاری بوده است. و فرمان خدا روی برنامه ای دقیق است.]

3- در سال ششم هجری پیامبر مکرم عزم حجّ نمود، مشرکان مانع این حج شدند و معاهده حدیبیه امضاء گشت پیامبر خدا فرمودند: آنانکه با خود قربانی نیاورده اند هم اکنون از احرام خارج شوند و کسانی که قربانی آورده اند تا رسیدن قربانی ها به مکه صبر کنند.

دسته اول از احرام خارج شدند و با زنان خود همبستر گشتند، عده ای آنان را ملامت کردند که شما خجالت نکشیدید با اینکه رسول خدا در حال احرام است از احرام خارج شدید، پیامبر فرمود: من خود چنین گفته ام، من هم اگر قربانی نیاورده بودم، از احرام خارج می شدم.

آن حضرت به «عمر ابن خطاب» که محرم بود فرمود قربانی آورده ای؟ عمر گفت: خیر، حضرت فرمود: چرا با تقصیر از احرام خارج نمی شوی؟ عمر گفت: بر من گوارا نیست بر احرام باقی نمانم و تو بر احرام باشی!

4- شبی رسول خدا صلی الله علیه و آله برای نماز عشاء تأخیر نمود، پیامبر خدا که چه بسا برای تفهیم وقت نماز عشاء تأخیر فرموده بود، مورد اعتراض خشکه مقدسها قرار گرفت، عمر در خانه پیامبر کوبید و گفت: زنها خوابیدند، بچه ها بخواب رفتند! پیامبر ناراحت شدند و فرمودند:

«لَیس لَکمْ انْ تُؤْذُونی وَلا تَأْمُرُونی وَانَّما عَلَیکمْ انْ تَسْمَعُوا وتُطیعُوا»[6]

[شما نمی بایست مرا اذیت کنید و فرمان به من دهید. وظیفه شما شنیدن و اطاعت است.]

5- عمر بن خطاب در زمان حکومت خود متعه حج و متعه زنان را برداشت، او گفت: این دو در عهد رسول خدا حلال بوده اند، و من مصلحت می دانم حرام نمایم.

«مُتْعَتانِ کانَتا عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ وَانَا انْهی عَنْهُما وَاعاقِبُ عَلَیهِما»[7]

[دو متعه اند که در زمانه رسول خدا حلال بودند و من تحریم نمودم و هرکس مرتکب شود، عقاب می کنم.]

6- روزی عمر برای نماز صبح دیر به مسجد آمد. مؤذن نزد وی رفت و متوجه شد بخواب رفته است. اذان گو با صدای بلند گفت: «الصلوة خیرٌ من النوم» یعنی نماز از خواب بهتر است. عمر از خواب برخاست و گفت: این چیز خوبی است همین را در اذان بجای «حی علی خیر العمل» بگوئید.

وی این عبارت را در اذان و اقامه نماز مانع جهاد می دید و خیال می کرد وقتی نماز از هر چیزی بهتر باشد کسی به جهاد نمی رود و لذا نمازی که اس و اساس دین است با خواب که حالت جسمانی و مادی انسان می باشد مقایسه کرد و آن را از خواب برتر دانست!

7- اسامة بن زید بعد از خیبر برای ارشاد و تبلیغ به یکی از روستاهای آن وادی رفت. همه جز یک نفر به نام «مرداس بن نهیک» گریخته بودند وی دین اسلام را پذیرفته بود ولی اسامه او را از پای درآورد و شهید کرد. پیامبر بسیار از این موضوع ناراحت شد. اسامه با خود پیمان بست که هرگز قائل لا اله الّا اللَّه را نکشد و بر وی شمشیر نکشد. وی در زمان خلافت حضرت امیر علیه السلام به آن حضرت گفت: اگر به من بگوئی دست در دهان نهنگ بگذاری می گذارم ولی با گوینده لا اله الّا اللَّه جهاد نمی کنم.

8- مردم ثقیف به حضور پیامبر رسیدند و شرایط خود را برای آوردن اسلام اعلام کردند، از جمله شروط آنها حلیت ربا، نشکسته شدن بت «لات» و نخواندن نماز، بود.

9- در واقعه حنین هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله مشغول تقسیم غنائم بود، شخصی نزدیک آمد و گفت: «ای محمد به عدالت تقسیم کن» حضرت خطاب به او فرمودند:

«وَیحَک مَنْ یعْدِلْ اذا لَمْ اعْدِلْ»[8]

[وای بر تو چه کسی به عدالت رفتار می کند اگر من نکنم.]

10- روزی آن حضرت مالی اندک را تقسیم می نمود، مردی سیاه چهره، بلند قامت سرتراشیده در حالیکه آثار سجود بر پیشانیش بود وارد گشت و گفت: «ای محمد، به خدا سوگند به عدالت رفتار نکردی»

حضرت ناراحت شد به حدی که رنگ وی سرخ گشت و فرمود:

«وَیحَک فَمَنْ یعْدِلْ اذا لَمْ اعْدِلْ»[9]

اصحاب گفتند: بگذار او را به درک واصل کنیم، حضرت فرمود: آن وقت مشرکان می گویند من اصحابم را به قتل میرسانم!

البته ناگفته نماند که فواید احترام به پیامبر عاید خود انسان می شود، پیامبر نمی خواهد برای خود شخصیت بسازد، او کجا و توجه به خود کجا!

تشک و لحاف آن حضرت پارچه ای بود که قسمتی را زیر و نیمی از آن را رو می انداخت، آخر عمر، همسران پیامبر گفتند: دنده های رسول اللَّه نمایان شده است، شبی پارچه زیرین را چهارلا کردند، آنشب پیامبر اندکی دیرتر برخاست، وقتی متوجه زیر انداز شد، فرمود: چه کسی چنین کرده است؟ یکی گفت: بدن شما ضعیف شده، ما چنین کردیم. حضرت فرمود: شما به من ظلم نمودید!

روزی یکی از اصحاب وارد شد و حضرت تازه از خواب برخاسته بود. وی وقتی نگاهش به بدن حضرت افتاد، جای حصیر را بر بدن پیامبر خدا مشاهده نمود.

آن حضرت در مجالس حلقه ای می نشست به طوری که اگر ناشناس وارد می شد او را نمی شناخت و میگفت: «ایکمْ محَمَّد؟».

برخی پشت دیواری ماندند که قبل از پیامبر به وی سلام کنند، آن حضرت به آنان رسید و فرمود: «ای آنکه پشت دیواری سلام علیکم».

بر الاغ، قاطر و اسب سوار می شد و ابائی نداشت. مؤلف «حیوة الحیوان» نام 34 نفر که ردیف پیامبر سوار شده اند، ذکر نموده است.

انَس نُه سال خدمت پیامبر بوده است. وی می گوید: شبی حضرت دیر آمدند.

من بگمان اینکه منزل کسی رفته است، غذای او را خوردم. پیامبر وارد خانه شد و چیزی نگفت، من به مسجد رفتم تا بپرسم که خانه چه کسی بوده؟ گفتند: منزل کسی نبوده همین جا به پرسش های مردم پاسخ می گفته است. وی در منزل یکبار شام نخواست که من خجالت بکشم و سحر با همان حالت روزه گرفت.

در سال نهم هجری که آن را «عام الوفود» می گویند: هیئت های مختلفی از قبایل عرب برای پذیرش اسلام به مدینه آمدند. وقتی سران بنی تمیم به حضور حضرت رسیدند، ابوبکر و عمر در مورد تصدی امارت بر این قبیله در حضور پیامبر با خود به مشاجره برخاستند. نیز گفته شده است: برخی از اشراف بنی تمیم برای بیان منزلت خود از پشت اطاق های محل سکونت پیامبر بدون رعایت ادب، داد می زدند: ای محمد خارج شو «یا محمد اخرج الینا».

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بسختی در آزار بود و چیزی نمی گفت تا اینکه این آیه نازل گشت:

«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِی وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کجَهْرِ بَعْضِکمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ»[10]

[ای مؤمنین صدای خود را بر صدای پیامبر بلندتر نکنید، و در برابر او بلند سخن نگوئید، و آنگونه که با خود سخن می گویید با وی سخن نرانید، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالیکه نمی دانید.]

تابعین

تابعین در اصطلاح به گروهی گویند که حضرت رسالت صلی الله علیه و آله را درک نکرده ولی اصحاب وی را درک کرده اند. خشکه مقدسی در میان آنها به واسطه دور بودن از منبع فیض بیشتر نمایان شده است که به گوشه ای از موارد بسیار آن توجه کنید.

1- خوارج نهروان اهل عبادت و راز و نیاز در دل شب بودند و پیشانی برخی از آنها از شدت عبادت پینه بسته بود. آنان در لباس دین، راه خلافت حضرت امیر علیه السلام و فرزندان او را سدّ نمودند و مهلک ترین ضربات را بر پیکر دین وارد ساختند و چرخه ترقی و تکامل بشریت را تعطیل نمودند. آنها که یار علی بودند، چنان شدند که تنها راه نجات را در دوری از علی یافتند، آنکه به علی نزدیک بود کافر و مهدور الدّم و هر آنکه از علی دور می بود هر چند اهل کتاب و یا مشرک بوده باشد، اهل نجات می شمردند.

آنان از سوئی عبداللَّه بن خباب و زن آبستن او را بجرم دوستی با علی به قتل رساندند، وی قرآنی به گردن آویخته بود و با همسر حامله خود از کنار خوارج می گذشت. آنها او را گرفتند و گفتند: آنچه در گردن داری ما را امر می کند که گردنت را بزنیم، چراکه تو اهل هدایت نیستی، تو اشخاص را دوست داری.

ابن ابی الحدید معتزلی می گوید: گروهی از خوارج با فردی مسیحی بر سر درخت خرمائی چانه می زدند، نصرانی گفت: از خود شما باشد. خوارج گفتند:

بدون بهاء قبول نمی کنیم. نصرانی جواب داد: عجیب است، امثال «عبداللَّه خباب» را به قتل می رسانید و درخت خرمائی را بدون بها نمی پذیرید![11]

2- سپاه اسلام در فتح مصر، در ناحیه ای که امروز «فسطاط» نامیده می شود خیمه زدند، روز حرکت سپاه، «عمروعاص» به فرمانده سپاه گفت: کبوتری برفراز خیمه تو آشیانه کرده و تخم گذاشته است، اگر خیمه را جمع کنیم کبوتران نر و ماده آزار می بینند، و از نابودی تخمهایشان اذیت می شوند، بهتر است این خیمه برپا بماند و یک نفر از سپاهیان باقی باشد تا وقتی که کبوتران بچه های خود را بردند، خیمه را جمع کند!.

3- ابن ملجم، برای بشهادت رساندن حضرت امیر علیه السلام شب قدر را انتخاب می کند تا بالاترین عبادت برای او محسوب شود و چون شمشیر خود را بالا می برد، قرآن می خواند و خود را مأمور فرمان خدا قلمداد می کند، «انِ الحکم الا للَّه»

4- چه گویم از کربلا و آنکه سی هزار نفر بر قتل فرزند پیامبر اجتماع کردند در حالیکه همه خود را مسلمان می دانستند و بسیاری نیز حافظ قرآن و شب زنده دار بودند و برخی سالها در رکاب علی علیه السلام مبارزه می کردند و گاهی بر سر نجاست و طهارت خون پشه ای مجادله می نمودند.

5- هارون الرشید خلیفه عباسی زمانی که وارد مدینه شدند، نزد قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و خطاب به قبر گفت: چه کنم برای جلوگیری از اختلاف! مجبورم! دستور دهم فرزندت موسی بن جعفر را زندان کنند!

باطن نه ظاهر

جریان خشکه مقدسی همانطورکه دریافتیم، جریانی بسیار مخرب بود، صف کشیدگان در این جریان با پرچم دین به جنگ دین می شتافتند و به همین جهت توانستند از همان آغاز تاکنون، ضربات کاری بر اسلام وارد کنند و تازه هر ضربه ای را برای خود فوزی و نعمتی بحساب آوردند. اینان در لباس دوست بدتر از دشمن عمل می نمودند و گاهی خود به عمل خویش آگاه نمی شدند و جاهلانه، خبیثانه ترین حرکات را که جز دشمنان کسی را خوشحال نمی کرد، می آفریدند.

پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله همواره از دست اینان گله مند بود و می فرمود:

«قَصَمَ ظَهْری عالِمٌ مُتَهَتِّک وَجاهِلٌ مُتَنَسِّک، فَالْجاهِلُ یغْشُ النَّاسَ بِتَنَسُّکهِ وَالْعالِمُ یغُرُّهُمْ بِتَهَتُّکهِ»[12]

[دو صنف کمر مرا شکستند، عالم بی عمل و جاهل عابد. جاهل با عبادتش مردم را فریب می دهد و عالم با تهتکش خلایق را به خطا می کشاند.]

حضرت امیر علیه السلام نیز می فرماید:

«ایاکمْ وَالْجُهَّالَ مِنَ الْمُتَعَبِّدینَ وَالْفُجَّارَ مِنَ الْعُلَماءِ فَانَّهُمْ فِتْتَةُ کلِّ مَفْتُونٍ»[13]

[بر شما باد پرهیز از خشکه مقدسها و علماء فاجر، که آنها فتنه هر فتنه گاهی هستند.]

بلی به ظاهر اشخاص نمی توان نگریست، قیام و قعود اگر توأم با شناخت نباشد، حرکاتی بی روح است.

قال علی علیه السلام:

«لاتَغْتَرَنَّ بِکثْرَةِ الْمَساجِدَ وَجَماعَةٍ، اقْوامٌ اجْسادُهُمْ مُجْتَمِعَةٌ وَقُلُوبُهُمْ شَتَّی»[14]

[کثرت مساجد و جماعات شما را فریب ندهد و به کثرت مسجدها و تعداد زیاد نمازگزاران مغرور نشوید، اقوامی هستند که ظاهرشان با هم و قلوبشان مختلف است.]

حضرت امیر علیه السلام نیمه های شب همراه کمیل از خانه بیرون آمدند. صدای قرائت قرآن شخصی را شنیدند که با سوز دل تلاوت قرآن می کرد، وقتی به این آیه شریفه رسید.

«أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیلِ ساجِداً وَ قائِماً یحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ..[15]

[آیا آن کس که شب را بطاعت خدا و بقیام و قعود می پردازد و از عذاب آخرت ترسان و به رحمت خدا امیدوار است و آنکه شب و روز در کفر و نافرمانی است مساوی هستند؟]

کمیل بشدّت تحت تأثیر قرار گرفت و آهی کشید، حضرت علت را پرسید: کمیل عرض کرد: از صدای پرسوز این قاری متأثر شدم، ای کاش موئی در بدن او بودم، تا همیشه صدایش را می شنیدم. حضرت فرمود: آه مکش و چنین آرزو نکن. کمیل علت را نفهمید که چرا مولایش چنین تأثری را مورد نکوهش قرار می دهد.

در پایان جنگ نهروان و کشته شدن خوارج حضرت و کمیل در میان کشتگان می گشتند و به کشته ای رسیدند. حضرت به کمیل فرمود: این همان کشته ای است که آرزو می کردی موئی در بدن او باشی، کمیل به درگاه خداتوبه کرد، حضرت فرمود: خواب در حال یقین، بهتر است از نماز در حال شک.

امام صادق علیه السلام در تقسیم عبادت و اینکه هرکسی شأنی از عبادت را دارد، مسلمانی را مثل می زند که زحمات زیادی کشید تا همسایه نصرانی او ایمان آورد و وقتی مؤمن شد سحرگاه به خانه او رفت او را وادار به وضو کرد، و به مسجد آمدند، نماز صبح خواندند، تازه مسلمان خواست برود، مسلمان مانع شد و گفت: تعقیبات هم بخوانیم. و همینطور تا ظهر و عصر و مغرب و عشاء او را معطل نمود، و بعد از نماز عشاء از هم جدا شدند. صبح روز بعد مسلمان سراغ همسایه اش رفت ولی او از آمدن به مسجد اباء کرد. بلی او با زحمت همسایه اش را مسلمان کرد ولی با بی تدبیری او را از اسلام خارج نمود.

گویند: پیره زنی بیسواد و نادان همیشه در مجالس روضه و ذکر مصیبت امام حسین علیه السلام که بهره ها و ثواب های بی بدیل آن بر کسی پوشیده نیست، شرکت می جست و از کارهای منزل می ماند، و به حرف کسی هم اعتناء نداشت، روزی از روضه به منزل آمد، چشمانش از گریه سرخ شده بود، همسرش گفت: چه شده؟

گفت: دو بچه از دست کسی فرار کرده بودند، او آنقدر دنبال آنها کرد که خسته شد، دلم برایش سوخت، شوهر گفت: آن دو اطفال شریفی هستند و آن مرد زندانبان آنها بوده است. زن گفت: نمیدانم بهر حال مرد خیلی خسته و کوفته شده بود و در پی آن دو بچه نفس نفس میزد. همسر گفت: باید برای کسی گریه کنی که مزد داشته باشد نه برای یک شقی و فاسق و قاتل. زن گفت: می خواهی مرا فریب دهی که روضه نروم. مرد که فهمید مراد او گریستن است، نوحه ای مجعول سرداد و زن هاهای می گریست، و در نهایت غش کرد و جان داد.

نتیجه

پس هان ای عزیز!

آنچه اهمّیت دارد عبادت تنها نیست، قیام و قعود نیست، صیام و قیام بدون روح، وزر و وبال است، مهم روح و روان عبادت است. مهم وجود بینش و درک صحیح از عبادات می باشد. مهم این است که اطراف را بشناسد و فریب زر و زور و تزویر دنیا نخورد و طاعتش را آلوده نکند.

مَلَکی به خداعرضه کرد فلانی خیلی زحمت عبادت می کشد ولی ترقی نمی کند و مقامش بالا نمی رود. حضرت حقّ او را به صورت بشری نزد عابد فرستاد تا احوال او را از نزدیک ببیند.

فرشته جز قیام و قعود و عبادت و شب بیداری از عابد چیزی ندید و باز بر حیرتش افزوده شد که با اینهمه ورع و طاعت چرا ترقی نکرده و در پیشگاه حقّ، بالا نرفته و مقام قرب را نیافته است.

روزی با وی به صحبت نشسته بود، عابد در میان صحبتهایش گفت: این همه سبزه و علف اینجاست، حیف اثری ندارد، کاش خدا خری داشت تا این علفها را بخورد. ملک فهمید عبادتش عالی است اما تعقّل و درکش صفر است.

متأسفانه جریان خشکه مقدسی در زمانه ما بشدّت ریشه دوانیده است و خوارج هر چند خود نابود شدند و جز حدود هشت نفر، اثری از آنها باقی نماند، اما روحیه آنها با شدت هر چه تمامتر ترویج می شود.

قال رسول اللَّه صلی الله علیه و آله:

«یخْرُجُ فی آخِرِ الزَّمانِ قَوْمٌ احْداثُ الْاسْنانِ، سُفَهاءُ الْاحْلامِ، قَوْلُهُمْ مِنْ خَیرِ اقْوالِ اهْلِ البَریةِ، صَلاتُهُمْ اکثَرُ مِنْ صَلاتِکمْ، وَقِرائَتُهُمْ اکثَرُ مِنْ قِرائَتِکمْ، لا یجاوِزُ ایمانُهُم تَراقیهِمْ (حَناجِرِهِمْ) یمْرُقُونَ مِنَ الدّینِ کما یمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیةِ»[16]

[در آخرالزمان گروهی میآیند جوان عقل و با خیال های سفیهانه و بچه گانه، سخنان آنها بهترین سخنان مخلوقان است و نمازشان از نماز شما وقرائت قرآن آنها از قرائت شما بیشتر می باشد، ولی ایمان از گلوی آنها پیش نرفته و چون تیر که از کمان می گریزد، آنها از دین گریزانند.]

وقتی خوارج جمعی تائب و بقیه هلاک شدند، امام حسن علیه السلام یا امام حسین علیه السلام فرمود:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی اراحَ امَّةَ مُحَمَّدٍ مَنْ هذِهِ العِصابَةِ»[17]

[سپاس خدای را که امت محمّد صلی الله علیه و آله رااز این جماعت نجات داد و راحت ساخت.]

حضرت امیر علیه السلام فرمود:

«لَوْ لَمْ یبْقِ مِنْ امَّةِ مُحَمَّدٍ الّا ثَلاثَةً لَکانَ احَدُهُمْ عَلی رَأی هؤُلاءِ، انَّهُمْ لَفی اصْلابِ الرِّجالِ وَارْحامِ النِّساءِ»[18]

[اگر جز سه نفر از امت پیامبر نماند، یکی از آنها بر رأی آنان خواهد بود، آنها( خوارج) در صلب مردان و رحم زنانند.]

روحیه ظاهرسازی و معتبر شمردن آن، روحیه باقی مانده از افکار خوارج نهروان است.

به این داستان که اهمیت تقدس باطنی را بیان میدارد توجه کنید:

شخصی عازم حج بود، در کوفه چند روزی اقامت گزید تا قافله حرکت کند.

روزی از کنار خرابه ای گذشت، متوجه زنی شد که بدور از انظار به خرابه آمد، مرغ مرده ای را زیر لباس خویش پنهان نمود و رفت. حاجی پشت سر وی روان شد، تا زن به خانه رسید، در زد، بچه ها در را باز کردند و گفتند: مادر چه آورده ای؟ مادر گفت: برایتان مرغ آورده ام. بچه ها شادمان شدند. مرد سر رسید و گفت: همه چیز را دیده ام! بگو ببینم جریان چیست؟ زن گفت: بر ما حلال است، حاجی چون این سخن را که حکایت از فقر شدید می کند، شنید تمام پول سفر را (ده هزار درهم) به وی داد. چند روز برای کسب مخارج بازگشت سقائی کرد و به وطن برگشت، حاجیها نیز برگشتند و به وی گفتند: چطور شما زودتر برگشتید؟ گفت: من حج نیامدم. گفتند: هر جا ما بودیم، شما هم بودید، ضمناً کسی سراغ شما می گرفت و این کیسه را به ما داد به شما بدهیم. هر چه انکار کرد فایدای نبخشید چون واقعاً رفقایش او را در حج دیده بودند، به ناچار کیسه را گرفت و چون دراهم را شمرد حیرتش افزوده شد، چراکه درهمها را همان اندازه دید که در راه خداوند انفاق کرده بود.

پی نوشت ها

[1] حجرات- 1.

[2] مفاتيح الجنان- اعمال مشتركه ماه شعبان المعظم.

[3] بحارالانوار- جلد 63- صفحه 250 و جلد 2- صفحه 262 و جلد 11- صفحه 119 و 145.

[4] وسايل الشيعه- جلد 7- صفحه 125.

[5] احزاب- 38.

[6] وسايل الشيعه- جلد 3- صفحه 146.

[7] مستدرك الوسايل- جلد 14- صفحه 483.

[8] كنز العمال- 31610.

[9] كنز العمال- 31587. اين روايت در هفت جاى ديگر از اين كتاب وارد شده است.

[10] حجرات- 2.

[11] شرح نهج البلاغه حديدى- جلد 2- صفحه 281.

[12] بحارالانوار- جلد 2- صفحه 111.

[13] بحارالانوار- جلد 1- صفحه 207.

[14] بحارالانوار- جلد 10- صفحه 120.

[15] زمر- 9.

[16] شرح نهج البلاغه حديدى- جلد 2- صفحه 267.

[17] كنز العمال- 31549.

[18] كنز العمال- 31549.